حساب اینکه چند سال است موسیقی کودک درس میدهم از دستم در رفته. میدانم که از ده سالْ گذشته و احتمالاً به پانزده سال نزدیک شده، اما عددش برایم مهم نیست. آنچه یادم مانده، مسیر یادگرفتن است.
وقتی تدریس را شروع کردم، چند سالی را صرف یادگرفتن روشها و متریال بزرگان موسیقی کودک کردم؛ از ناصر نظر و سودابه سالم تا فرزان فرنیا. بعد از مدتی، وقتی از آبوگل درآمدم و کمکم روش شخصیام شکل گرفت، خیلی زود متوجه شدم که عوامل بیرونیِ زیادی هستند که بر کیفیت آموزش اثر منفی میگذارند یا دست معلم را برای خلاقیت میبندند.
از همان زمان شروع به صحبت با مدیران آموزشگاهها دربارهی تغییر این عوامل کردم: فضای کلاس، طراحی ساختار دوره، و روند برگزاری هر جلسه. خوشبختانه اغلب مدیرانی که با آنها کار میکردم همراهی میکردند، اما روند تغییر همیشه کند بود و جایی برای آزمونوخطای واقعی وجود نداشت.
همان سالها بود که رویای داشتن یک کلاسِ مستقل در ذهنم شکل گرفت؛ جایی که برای بهتر شدنش نیازی به مذاکرههای طولانی و صبر فرساینده نباشد. خیلی طول کشید، اما بالاخره شد.
و «آموزشگاه موسیقی گوش» شروع به فعالیت کرد.
حقیقت این است که با وجود اینکه کلاس من در «گوش» از نظر کیفیت، بهبود زیادی نسبت بهترین کلاسهایی که در گذشته داشتهام دارد، هنوز هم به آن چیزی که در ذهن دارم نرسیدهام. اینبار عامل محدودکننده، مسائل مالی است. برای همین خودم دستبهکار شدم؛ نجاری، جوشکاری، برقکاری و چیزهای دیگر یاد گرفتم تا هزینهها کمتر شود. تا حدی موفق بودهام، اما هنوز کارهای زیادی مانده تا این کلاس، تبدیل به کلاس رؤیاهایم شود.
از طرفی همیشه فکر میکردم وقتی بعد از اینهمه سال تلاش بالاخره به این نقطه برسم، باید خیلی خوشحال باشم. اما عجیب اینجاست که زمان به ثمر نشستن این تلاشها با روزهایی مصادف شد که حال هیچکداممان خوب نیست.
فکر کردم شاید بهترین جا برای نوشتن این خبر همینجا باشد. مزیت این وبلاگ این است که برعکس شبکههای اجتماعی، اگر نخواهید، محتوا خودش را به شما تحمیل نمیکند.
به امید روزهای بهتر.
به امید روزی که حالمان بهتر باشد.

دیدگاهتان را بنویسید